تبليغاتX
جاده بی انتها - روزهای رفته ...

جاده بی انتها

 

اون فقط میخواست تا یه چند روزی رو باهاش باشه با اون

سر گرم بشه و از تنهایی دربیاد .

فکر میکرد میتونه مثل دوران بچگیش که با یه نفر همبازی میشد

بتونه زودم ولش کنه..

اما ...

اما روزها گذشت روزهای خوش و خوب

و به خودش گفت بهتره که بی خیالش بشم

من نمیتونم با اون سرگرم بشم

اخه میترسید ..

میترسید ... چون داشت عاشقش میشد ....

+پیمودن جاده دریکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت21:44توسط پوریا | |