تبليغاتX
جاده بی انتها

جاده بی انتها

 

 

باز در چهره خاموش خیال خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسه هستی سوزت  

باز من ماندم و یک مشت هوس 

 باز من ماندم و یک مشت امید یاد آن پرتو سوزنده عشق که ز چشمت به دل من تابید  

باز در خلوت من دست خیال صورت شاد ترا نقش نمود بر لبانت هوس مستی ریخت  

در نگاهت عطش توفان بود  

یاد آنشب که ترا دیدم و گفت دل من با دلت افسانه عشق چشم من دید  

در آن چشم سیاه نگهی تشنه و دیوانه عشق  

یاد آن بوسه که هنگام وداع بر لبم شعله حسرت افروخت  

یاد آن خنده بیرنگ و خموش که سراپای وجودم را سوخت  

رفتی و در دل من ماند بجای عشقی آلوده به نومیدی و درد نگهی گمشده در پرده اشک حسرتی یخ زده  

در خنده سرد 

 آه اگر باز بسویم آئی  

دیگر از کف ندهم آسانت  

ترسم این شعله سوزنده عشق آخر آتش فکند برجانت

+پیمودن جاده درچهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت23:8توسط پوریا | |

 

  بهترین لحظه های عمرم لحظه هایی بودن که تو خواب گذروندم

 توی خواب دیگه به فکر فردایی که میخواد برام بیاد نیستم.

 دیگه برای چیزایی که نمیتونم تغییرش بدم غصه نمیخورم.

 فکرم ازاده ازاده...

 دیگه برای بد بودن صورت خودم اشک نمیریزم ...

 اعتماد به نفس پایینم نمیتونه کاری کنه ...

 وجدانم عذاب گناهام رو بهم یاد اوری نمیکنه ...

 ......

 

 چه لحظه های خوبیه وقتی خوابی و کسی نمیتونه با یه حرف ناراحتت کنه

 دیگه چشماتم بارونی نمیشه ....

 

+پیمودن جاده درجمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت15:53توسط پوریا | |

 

اون فقط میخواست تا یه چند روزی رو باهاش باشه با اون

سر گرم بشه و از تنهایی دربیاد .

فکر میکرد میتونه مثل دوران بچگیش که با یه نفر همبازی میشد

بتونه زودم ولش کنه..

اما ...

اما روزها گذشت روزهای خوش و خوب

و به خودش گفت بهتره که بی خیالش بشم

من نمیتونم با اون سرگرم بشم

اخه میترسید ..

میترسید ... چون داشت عاشقش میشد ....

+پیمودن جاده دریکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت21:44توسط پوریا | |

 

 دستای من انگار نمیرسه      به اون چشمای قشنگ پاک تو

انگار باید تا همیشه بمونم              توی حسرت یه نگاه تو


اگر عاشق بوده اید که نیازی به بیان کردن و روشن کردن ان نیست

و اگر نبوده اید که من نمیتوانم برایتان بیان کنم ..         جین وبستر

 

همیشه به دیگران مهر بورز اما از انانی باش که اول به خود مهر

میورزند ...                                                       نیچه

 

از میان هدایای اسمانی ..خنده صمیمانه ترین انها است...

                                                                   کارل

+پیمودن جاده درچهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت20:6توسط پوریا | |

 

گذشته ...

گذشته مثل یک پازل است ..

مثل یک ایینه شکسته

که وقتی میخوای به هم بچسبانیش ... خودت رو زخمی میکنی

همراه تکمیل شدن تصویر  ...  خودت هم عوض میشی ...!!!

پیام بازی مکس پین


تو شاید بتونی گذشتت رو دفن کنی اما نمیتونی از اون فرار کنی

پیام فیلم سرباز قدیمی


گذشته درگذشته در گذشته زندگی نکنیم

پیام دوباره باید شد


شمشیر افتخار در سرزمین گذشته دست نخورده ...ولی

دیگر نمیتوانی به وطن باز گردی

پیام داستان خاطرات بر باد رفته


 

 

+پیمودن جاده درچهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت20:6توسط پوریا | |

 

فردا         فردا ...

فردا که شد از تو ...

و از تمام اسمان ها    از تمام خاطراتم

و تمام نوشته هایم

وداع میکنم ...

          و ستایش میکنم  قلب شکسته ام را ...

 

گاهی وقت ها دلم برای خودم تنگ میشه

کاش این حرفهایی رو که جلوی ایینه میزنم

رو میتونستم ...

به خودم بگم ...

                    گر چه خودم رو باور ندارم

نمیتونم دیگه نمیتونم...

     ...اخه من خودم رو از اونچه که تو میبینی خسته تر میدونم ...

 

+پیمودن جاده درچهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت15:38توسط پوریا | |