|
دلم برای همه چی گرفته فعلا تا یه مدت دیگه نمیام نمیدونم تا کی.... نمیدونم... خداحافظ ...
تصمیمم را گرفتم احساس میکردم کوهی از قدرت و اطمینان و بی باکی در سینه دارم. میخواستم به او بگویم که از خیلی پیش از اینها خانه قلبم به امید او پر نور و گرم بوده است. وقتی کنارش ایستادم گلویم خشک شد. سرم را پایین انداختم. دفترچه خاطراتش روی میز بود...داخل یک قلب سرخ رنگ اسم کس دیگری را نوشته بود...
از مهمانی کدام فصل نامهربان_با لبخندی زرد_بی برگ_بی بو_
متن گریه نکن رو خوندم کاش این متن رو هیچ وقت ننوشته بودی سارا Bye...
|
About![]()
دیدم که جاده خسته است از این که عمری بسته است
Home
|