|
گدایان بهر روزی طفلشان را کور میخواهند طبیبان جملگی مخلوق را رنجور میخواهند مرده شویان راضیند بر مردن مردم بنازم ساقیان را مردم را مسرور میخواهند
تو اتش بودی و در اغوش من خاکسترت ماند
تو رو من در انتظارم
همچو برگی که خزان میدهد او را بر باد میرود نقش من ارام و اهسته از یاد
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم "خانه اش ویران باد" هیچ ذوقی به از این نیست که از غایت عشق چشم من گرید و لب های تو در خنده شود
میون این همه ستاره
ای کاش نیاز بودنت در وجودم چون وجودت دور بود اتشی زد ان نگاهت کاش ان روز چشمانم کور بود
گر همین است خطایم که تو را دوست دارم بعد از این بیشتر از بیش خطا خواهم کرد
دلخوشم به تو که همچنان از من این مجسمه سنگی رو برنگردانده ای |
About![]()
دیدم که جاده خسته است از این که عمری بسته است
Home
|